ابولفضلابولفضل، تا این لحظه: 14 سال و 5 ماه و 8 روز سن داره

مادرانه های من کودکانه های تو

ورود به 16 ماهگی

          میان مشغله هایم گم شده ام   اما دلم برای هوایت همیشه بیکار است...             عشق مامان ورودت به  ۱۶ ماهگی مبارک...                 نمیدونم چرا حس میکنم همین دیروز بود که برای اولین بار بغلت کردم   زندگی در کنار تو بابا مرتضی انقدر خوبه که گذر زمان رو حس نمیکنم.     خداروشکر این دفعه که بردمت برای چکاپ دکتر از وزن گیریت راضی بود   منم حسابی خوشحل شدم...   داریم برنامه ریزی میکنیم برای مسافرت   به احتمال زیاد هفته آینده بریم مشهد...   امیدوارم بابایی بتونه مرخصی بگیره.... ...
26 مرداد 1392

شبهای قدر...

شبهای قدر هم گذشت...  دومین ماه رمضان زندگیت و گذروندی...سال قبل خیلی کوچولو بودی...تقریبا ۲ ماهه  ومن خونه موندم و ازطریق تلویزیون مراسم احیا رو تماشا کردم... اماامسال همراه مامان بزرگ وعمه رفتیم منزل یکی از همسایه ها خیلی پسر خوبی بودی و اصلا اذیت نکردی .. ساعت۱۰ شب خوابیدی و بیدار هم که شدی خیلی آروم توبغلم به صدای قرآن گوش میدادی.. تواین شبای عزیز واسه همه دعا کردم مخصوصا واسه کوچولو هایی که تو بیمارستان هستن واسه شفا گرفتنشون  دعا کردم .. واسه آمرزش بابابزرگ که ۷ ماهه از پیشمون رفته ومن دلم لک زده واسه یه بار بابا جان گفتنش.. دعا کردم واسه همه اونایی که فرزندی ندارن و دامنشون از این هدیه الهی خالیه... امی...
12 مرداد 1392

15 ماهگی گل پسر

سلام پسر ناز مامان     خیلی وقت شده به وبلاگت سر نزدم... کامپیوتر مشکل پیدا کرده بود خداروشکر رفع شد...   واین روزهای ابولفضل...         حسابی آقا شدی و البته شیطون تر از قبل....      بعضی از کلمات رو با شیوه خودت میگی... مثل الله اکبر که مامان بزرگ  یادت داده     شئ کشف نشده ای تو خونه واست نمونده...هر چیزی هم که دستت نمیرسه به کمک صندلی کوچولوت     بهش میرسی..    پسرنازم حسابی ترو تمیزه...صبح که میشه بعد از خوردن صبحانه...کشون  کشون جارو برقی رو از اتاق میاری و ا شاره میکنی بزنم به برق تا جارو ...
12 مرداد 1392
1